X
تبلیغات
رایتل
در این وبلاگ میتونید کارتهای فانتزی من رو ببینید و در صورت تمایل سفارش بدید (فرنوش)
کارتهای فانتزی من
سه‌شنبه 21 خرداد‌ماه سال 1392 :: 10:35 ق.ظ ::  نویسنده : فرنوش

 بر گرفته از کتاب بهترین نکته ها و قطعه ها

 

توماس هیلر ، مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر

ماساچوست ، میو چوال و همسرش در بزرگراهی بین

ایالتی در حال رانندگی بودند که....


توماس هیلر ، مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر

ماساچوست ، میو چوال و همسرش در بزرگراهی بین

ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین

اتومبیلش کم است. هیلر به خروجی بعدی پیچید و از

بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه

که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد.او از تنها مسئول آن

خواست باک بنزین را پر و روغن اتومبیل را بازرسی

کند.سپس برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در

اطراف پمپ بنزین پرداخت.

او هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت ،

دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو

هستند. وقتی او به داخل اتومبیل برگشت ، دید که

متصدی پمپ بنزین دست تکان می دهد و شنید که

می گوید :" گفتگوی خیلی خوبی بود."

پس از خروج از جایگاه ، هیلر از زنش پرسید که آیا آن

مرد را می شناسد.او بی درنگ پاسخ داد که می

شناسد.آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می

رفتند و یک سال هم با هم نامزد بوده اند.

هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت :" هی خانم ، شانس

آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج می کردی

به جای زن مدیر کل، همسر یک کارگر پمپ بنزین شده بودی.

زنش پاسخ داد :" نه عزیزم ، اگر من با او ازدواج می کردم ، اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین

صفحات وبلاگ

امارگیر حرفه ای سایت

امارگیر حرفه ای سایت